خرید بک لینک
غولها چند نوعند، یکی شاخ دارد، یکی دم و یکی هم دندانهایش دراز و تیز است. احساس تنهایی و خستگی میکنم، مثل غولی که بچهها را دوست دارد اما به خاطر دندانهایش نمیتواند به آنها لبخند بزند. او یک غولِ بداخلاق و همیشه غمگین است. غول بودن مهم نیست. اما ای کاش حداقل شاخ یا دم داشتم. [آقای خط]

برچسب: غول بی شاخ و دم,امتحان غول بی شاخ و دم, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 21:42

...مثلِ سردارهای بیلشگرمثلِ سربازهای بیسنگرمثلِ بعد از گلولهی آخر مثلِ من...ــ نه! تو مُردهای دیگر! [سین]

برچسب: کاش میشد بهرام بیات,کاش میشد به گذشته برگشت,کاش میشد به کودکی برگشت,کاش میشد به تو گفت,کاش میشد به عقب برگشت,کاش میشد بهت بگم,کاش میشد به تو گفت که تو تنها,کاش میشد به عقب برگردم,کاش میشد بهت بگم دوست دارم,کاش میشد به انگشت نخی می بستیم, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 21:42

یادمه اون اوایل که ارشد قبول شده بودم خیلی احساس پوچی و روزمرگی و تنهایی میکردم. از همهی خیابونا و کوچهها و پارکا و سینماها و کافههای تهران فقط مسیر تکراری خوابگاه به دانشگاه و دانشگاه به خوابگاه رو میرفتم و میاومدم. زندگی بدی بود واقعاً. افسرده شده بودم. شکسته شده بودم. باخته بودم. اون زمان فیسبوک خیلی رونق داشت. رفتم توی یکی از گروهای شلوغ پلوغ و هفت هشت تا دختر خوشگل رو انتخاب کردم و به همهشون درخواست دوستی فرستادم. یکیشون همون لحظه آن بود و اکسپت کرد. فوراً باش وارد صحبت شدم: "سلام. ببین من تو رو اصلاً نمیشناسم. تو هم من رو اصلاً نمیشن

برچسب: دربند,دربند فیلم,دربندسر,دربند فیلم کامل,دربند تورنتو,دربند تهران عکس,دربند روسیه,دربند داغستان,دربند رستوران, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 10:50

تنهایی در تمام معناهاش آوار شده بود رو سرم. تنهایی در معنای مبتذل کلمه که مخصوص همین دختربچههاییه که رنگ قالب وبلاگشون رو سیاه کردن و از سقف وبشون قلب میباره و باید با اشارهگر موس دونهدونه منفجرشون کنی و آخرشم نظر یادت نره!، تنهایی در معنای واقعی کلمه که یعنی یک بودن، مثل یه دونه سیب، یه دونه مداد، یه دونه درخت یا یه دونه از هر چیز دیگهای، تنهایی در معنای... در معنای... نمیدونم چه جوری باید توضیحش داد. من بش میگم "جُدا افتادگی". خلاصه دوران گُهی بود. یه بار توی فیسبوک داشتم عکسای هنری یه اکیپی از دختر پسرای روشنفکر و شاعر و نویسنده و عکاس و اینا ر

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 10:50

خط: شبهایی که آن حالت روحی غریب به سراغش میآمد اورکت رنگ و رو رفتهاش را به تن میکرد و در خیابانهای محل زندگیاش قدم میزد. در این مدت، تعداد این شبها آنقدر زیاد شده بود که خزیدن در گوشهی پیادهروها به عادتی شبانه بدل گردیده بود. شبها، خیابانها، اتوبوسها و ترامواها در محلههای پایینشهر شلوغتر از بالاترها بود. نه این که مردمی که در آن پایین در خانههای کوچک، شبیه یک مشت کرم در میان هم میلولیدند و تنها کارشان عبادت و سکس بود شبهای روشنتری داشتند نه! بلکه تیرگی روزهاشان آنها را تا نیمههای شب به خیابانها میکِشاند. پیرزنی را

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 3:57

[اتاقی کوچک، یک تخت در کنار دیواری که چند تصویر از سارتر، کامو و نقاشیهای درهم رویش نصب شده است، موسیقی پخش میشود، صدای شلیک یک گلوله!، موسیقی همچنان پخش میشود] ـ خیره به سقف، همه چیز از ذهنم میگذرد. خوشحالم، چرا که دیگر آرزویی ندارم. میدانی دوستِ عزیز؟ آدم یا باید به آروزهایش برسد یا فراموششان کند. وقتی نمیتوانی به آنها برسی چه راهی برایت میماند؟!! [ساعتی میگذرد، موسیقی همچنان پخش میشود، صدای جمعیت با صدای موسیقی در هم میآمیزد، جملات با ترحم بیان میشوند] ـ دستی بر روی چشمانم قرار گرفت و آخرین تصویری را که در حدود دو ساعت به آن خیره ما

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:12

عباسعشقی زنها را خفه میکرد، اول با عشق، پس که میزدند با سیم بوکسل! میگفت: زن درخت نورسه، آبش بدی کج میشه، آبش ندی خشک، باید بکنیش! (ب کسره دارد و ک فتحه)عباس را وسط قصر بالا کشیدند، زندان قصر، قبل از اعدام حمد نخواند، حین اعدام خیس نکرد. [ایمان فراست]

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:12

دنیای ما برای شما، ما که نیستیم!کمطاقتیم، مثل شماها که نیستیم هر چند هیچ اهل شکایت نبودهایماما همیشه اهل مدارا که نیستیم دنیا جهنم است خدا! بیخیال شو!ما را ببر دوباره به آن جا که نیستیم ما را ببر دوباره همان جا که بودهایمپاسوز جرم آدم و حوّا که نیستیم عاشق نبودهایم و نشان میدهندمانآیینهها همیشه کسی را که نیستیم عاشق نبودهایم و چه بهتر که عشق همباشد برای اهل خودش، ما که نیستیم! [سین]

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 20:12

تپانچه تنهاترین موجود دنیاست نگاه سوی هر کس برمیافکَنَد میمیرانَدَش

برچسب: تپانچه,تپانچه بادی,تپانچه دو حرفی,تپانچه گازی,تپانچه خفیف,تپانچه قدیمی,تپانچه دکوری,تپانچه اتوماتیک,تپانچه چیست,تپانچه های قدیمی, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 12:11

روزنامههای ایالتی مینویسند: "جوانی ایرانی در اتاقش خودکشی کرد" و پیرمردی تنها همانطور که پا روی پا انداخته و گزارش این تیتر خبری را میخواند، پالتویش را هم خارانده و قبل از نوشیدنِ قهوهی هنوز گرمش میگوید: "خدای من! یه خودکشی دیگه!". صاحب کافه از پشت پیشخوان میگوید: "بله قربان؟!!". پیرمرد با تعجب میگوید: "من خدا را صدا زدم!". [ایمان فراست]

برچسب: من خدا را دارم,من خدا را دوست دارم,من خدا را دیدم,من خدا را میخواهم,من خدا را دیده ام,من خدا را ديدم,من خدا را دوست دارم چون,من خدا را دوست ندارم,من خدا را قبول ندارم,من خدا را گم کرده ام, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 12:11

مضحکهی فلجکنندهی این زندگی اینه که تو دیگران رو درک نمیکنی، گذشته و اندوه و ترسها و دلهرههاشون رو نمیفهمی. به همین خاطر بیپروا باهاشون روبرو میشی. اونطور که میخوای.وقتی هم که اون چیزا رو درک میکنی با نهایت توانت سعی میکنی رعایتشون کنی و حواست بهشون باشه، که در این صورت خودت و آزادیت به باد میرین!برای همین میگم که زندگی کردن شرم آورترین کار دنیاس.انتخابیست میان له کردن دیگران و فروختن خود.دو سر باخته. [مرد معلق]

برچسب: دو سر باخت,بازی دو سر باخت, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 12:11

او اینجاست؛ در کنار من. احساسش میکنم. ساعتها کنار هم مینشستیم با حرفهایمان مثل خوره مغز یکدیگر را میخوردیم، میجویدیم و بعد تُفش میکردیم روی چمنها؛ چمنهای پارک؛ پارک آزادی. بعد با هم در تاریکی آن گوشهی پارک میگشتیم دنبال تفالهها. دوست من! ما آدمهای سادهای هستیم. مغزهایمان را باز گذاشتیم. روکش ندارند. زنگ میزنند. میدانی؟ آدمها مثل اکسیژن میمانند. مغزت را باز بگذاری اکسیدش کردهاند. گند میزنند به آن. بعد باید هِی رویش را بتراشی. بعد یکهو به خودت میآیی و میبینی پیر شدهای و دیگر چیزی برای تراشیدن نمانده است. بگذریم. راستی

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 12:11

میدانی دوست عزیز؟ ما خیلی وقت است همهی حرفهایمان را زدهایم. یک شب آخرین گلولههایمان را توی مغز همدیگر خالی کردیم و بعد فلافلهایمان را با لاشهی مغزمان پر کردیم. آخرین نخهایمان را هم دود کردیم. پشت این پیشانیهای بلند دیگر چیزی وجود ندارد. ما خیلی وقت است که خودمان را خالی کردهایم. حالا یک استکان خالی شدهایم؛ یک استکان تنها. شاید یک روز دوباره به هم رسیدیم. شبیه دو تا استکان که برای سلامتی معشوقهای که وجود ندارد به هم میخورند... [سین]

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 12:11

ای که از عالم بالا به بلا میآیی إنّ الانسانَ لَفی خُسر لَفی تنهایی [س]

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 12:11

هنگامی که به او ابراز علاقه کردم او به طرز احمقانهای شروع به خندیدن کرد. نمیدانم اصلاً چه اصراری است که احمقها خودشان را غیر احمق نشان بدهند. اگر همین خندیدنهای احمقانه نبود چه طور میتوانستیم فرق یک احمق را از یک غیر احمق تشخیص دهیم؟!! اما تنها راهِ تشخیص یک احمق از یک غیر احمق خندیدنِ احمقانه نیست. هنگامی که او با یک خندهی احمقانه درخواست من را رد کرد من به طرز احمقانهتری اشک ریختم... [آقای خط]

برچسب: دل من از تو چه پنهان که تو بسیار خری,دل من از تو چه پنهان كه تو بسيار خري, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 12:11

با یحیی میرفتیم سمت پارک آزادی و من داشتم با صدای بلند رپ میخواندم: "فوتبال بزنیم تو برزیلی من مالدیو، هر چی گل بزنی قدِ گل من ناب نیس" که یکهو دو تا خانم با پاشنههای زیادی بلند و مانتوهای زیادی کوتاه و آرایش عجیب و غریب از سمت راستِ کادر، وارد خواب من شدند. بله. دارم خواب دیشبم را تعریف میکنم. من شیطنت کردم و گفتم: "جوووووون!". بعد یکیشان برگشت و گفت: "بیشّعور!". دقیقاً با همین تشدید روی حرف شین. من هم شیطنتم بیشتر شد و رفتم جلو. حالا دقیقاً توی ایستگاه اتوبوس روبروی کتابخانهی حصیبی بودیم. گفتم: "چقدر؟". با یک لحن معصومانهای گفت: "شبی یه میلیون تومن

برچسب: متن واقعیتر از مستند,متن آهنگ واقعیتر از مستند, نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 12:11

دلم برای کمی اتفاق تنگ شدهکمی نشاط کمی اشتیاق تنگ شده برای شعر؛ غزل یا قصیده یا هر چهشروع میشده از این اتاق، تنگ شده دلم گرفته شبیه مترسکی که نگفتدلش برای کلاغان باغ تنگ شده برای با تو کمی توی کافه حرف زدنو روی میز دو تا چای داغ تنگ شده دلم برای کسی که... کسی که آخر کار؛گذاشت قافیهام را فراق، تنگ شده دلم برای خودم؛ آن کسی که هیچ... که هیچ...که هیچ از او نگرفتی سراغ تنگ شده... [سین]

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 12:11

صفحه بندی